خرید بک لینک
-مامالطفا منو درک کن،من دلم نمیخاد باهاتون بیام به اون مهمونی خواب آور.

-شیدا انقد بامن بحث نکن،حرف من عوض نمیشه.

-توبابا همش بهم زور میگید،هربارم که اعتراض میکنم میگین ماصلاحتو میخوایم ونگرانتیم وووو....من نمیدونم به چه زبونی بگم من خوبم انقد نگرانم نباشید.

-منوبابات زور نمیگیم بهت اگه همیشه چهار چشمی حواسمون بهته بخاطر اینه....

وای باز چشمه اشکش جوشید ومنو خلع سلاح کرد نزدیکش میرم ودستاشو میگیرم:الهی قربونت برم جون شیدا گریه نکن،باشه....تسلیم اصلا قید هرچی اردو وکمپ ومیزنم تاکل تعطیلات روباهم باشیم.فقط گریه نکن عشقم.

-توحق داری عزیزم،ولی نمیدونی چه روزهای سختی رو گذروندیم،خداتورو دوباره به مابخشید.

مثل همیشه حق بااونها بود.هردوشون وقتی من تواتاق عمل یا توکما تودنیای بی خبری بودم زجر زیادی کشیدن حقش نیست الان که یه سال ازاون ماجرا میگذره کنارشون نباشم وفکر خودم باشم.بخاطر همین امشب بایدباهاشون برم یه مهمونی کاری که اکثر مهمونها پیرپاتالن وحوصله سرببر.

رفتم تواتاقم تا برای اینکه شب تومهمونی چرت نزنم کمی استراحت کنم.پلکهام روهم رفته بودوتوی خواب وبیداری بودم

که تصویرهای مبهم جلوی چشمم اومد.یک ساعت کلنجار رفتم تاچیزی ازتوشون بفهمم ولی خواب غلبه کرد.باصدای مامان ازخواب پریدم وچهارزانو نشستم کلافه دست توموهای هپلیم کردم سرموخاروندم وگفتم:مامی جونم چرا اینجوری عزیزم آدمو از خواب بیدار میکنی؟

-دختر پاشو زبون نریز،هنوز حاظر نشدی ویه ساعت وقت داریم.

-هول نکن عزیزم...

برای اینکه بیشتر اذیتش کنم دوباره رفتم زیر پتو که باجیغ پتو رو از روم برداشت ومنم مثل گربه باپنجول چسبیدم به تشک.بعداز کلی لوس کردن خودم پریدم توحموم ویه دوش سریع گرفتم بیرون که اومدم مامان دست به کمر جلو اومد.

-شیدا،سعی کن امشب شیطنت نکنی.مهمونی کاریه وواسه بابات مهمه پس مراقب باش دست از پا خطا نکنی.

-شماکه انقدنگراتید اصلا چرامنوباخودتون میبرین؟چرانزاشتین با دوستام برم؟

کلافه دست به پیشونیش کشید وسمت کمدم رفت شروع کرد به وارسی کردن لباسهام وادامه داد:باز شروع کردی که فکرکنم بحثش تموم شده بود!

بعد ازمیون لباسهای شبم یکیشون که نو بود واتکیتش هنوز روش بود بیرون کشید.یه پیراهن شیری رنگ فوق العاده شیک واقعا سلیقه اش حرف نداره همیشه محتاج این زورگویی هاش هستم چون سلیقه من تعریفی نداره.

-زود موهاتو خشک کن ولباستو بپوش منم برم آماده بشم.

-پس آرایش وموهام چی؟

-خودت دست به کارشو ببینم چیکار میکنی تنبل خانوم عادت کردی مثل دختربچه ها حاظرت کنم؟

-نه کار مامی جونم یه چیز دیگست...حرفه ای تراز شما ندیدم حتئ آرایشگرهاهم بایدبیان پیش شماواسه آموزش تکمیلی.

-بسه زبون نریز اول خودم حاظرمیشم بعد میام به حساب توتنبل میرسم.

بعداز اینکه موهام وباسشوار خشک کردم مارک گوچی رو ازلباس کندم وپوشیدمش باذوق توآیینه به خودم نگاه کردم لبخند کشداری برای خودم زدم ودویدم سمت اتاق مامان ودررو باسرصداباز کردم که مامان از روصندلی پرید وخط چشمش تاگوشش کشیده شد ودستشو گذاشت روقلبش وباصدای جیغ جیغوش گفت:شیدااااا....صددفعه نگفتم اینجوری نیاتواتاق....کی میخوای بزرگ بشی؟

من ازدیدن قیافه مامان بااون خط چشم غش غش زدم زیر خنده باانگشتم اشاره کردم خودشو توآیینه ببینه زیر لب چندتافحش داد ومشغول پاک کردن صورتش شد.از همونجا وراندازش کردم.لباس بلندوزرشکیش قالب تنش بود وحسابی هیکل قشنگشو نشون میداد.من به داشتن همچین مادر زیباوباسلیقه ای واقعا افتخار میکنم.باشیطنت نزدیکش شدم که داشت دوباره خط چشم میکشید.

-پس کی نوبت منه؟

-حرف نزن این گندیه که خودت زدی پس صبرکن.

بعدازیه ربع بابا ازراه رسید وقتی مادوتاروجلوی آیینه دیدباغرغرگفت:هنوز حاظرنشدین؟امان ازدست شماخانومها!

مامان با غمضه همیشگیش که مخصوص حرف زدن با بابا بودگفت:تقصیرمن نیست،به دختر خانومت غر بزن.

-مامی خانوم واقعاکه امروز معلوم نیست ازکدوم دنده بیدار شدی که از صبح به من گیر دادی.

بابا:بجای حرف زدن زودتر حاظرشید.

مامان:توخودت هنوز حاظرنشدی اینجا وایستادی به ماگیر میدی؟

-فکرکردی حاظرشدن من مثل شماست؟

-خوش به حال شما مردا...منم دلم میخواست مرد بودم مثل شما سه سوته حاظرمیشدم بابایی.

-ببخشید دخترم کاش بیست سال پیش سفارش میکردی.

باحرفش هرسه تامون زدیم زیر خنده وبعد نیم ساعت حاظرشدیم وبه سمت ویلا کنار ساحل آقای اسمیت راه افتادیم.

هوا تاریک شده بود وساختمون سفید با چراغهایی که تونماش به کار رفته بود ازدور دیده میشد وقتی داخل ویلا رفتیم تازه به این نتیجه رسیدم داخلش شیکتر ازبیرونشه.آقای اسمیت بالبخند پت وپهنی سمتمون اومد وخوش آمدگویی بلندبالایی کرد.حدسم درست بود خوب شدبعداز ظهر یه چرت زدم وگرنه مدام خمیازه میکشیدم روی مبلی نشستم وباخودم گفتم شیدا یه امشب روبی خیال شیطنت باش ومثل خانومای متشخص رفتارکن.

نیم ساعتی گذشت مشغول گوش کردن به موسیقی زنده خواب آوری بودم که یه دفعه نگاهم رفت به سمت ورودی ازتعجب نزدیک بود شاخ دربیارم نه بابا مثل اینکه امشب قراره کسالت آورنباشه،عامل هیجان از در اومد.یه پسر جوون چشم ومومشکی قدبلندوعضله ای که تواون کت وشلوار جذب ازدور هم خودنمایی میکرد.چشمام برق زدوباخودم گفتم:شیدا خانوم قرار مدارهاتو کنار بزار که خود شیطون اومده وقت شیطنته،شیدا آروم باش بزار خودش میاد سمتت.سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ولی خیلی نامحسوس حواسم بهش بود بعد یه ربع که مشغول آشنایی بامهمونها بود نزدیکم اومد وبالهجه تابلو بهم سلام کردمنم لوندادم وبه انگلیسی جوابشودادم تا ازش پرسیدم:ببخشید اسمتون رونگفتید؟

-سیاوش،سیاوش کریمی هستم وشما؟

-شیدا هستم.

باتعجب بهم زل زد وبعدخنده ای سردادوبه فارسی گفت:دختر سه ساعته ماروگرفتی؟

-نه من شمارونگرفتم!

هردوبهم نگاه کردیم وخندیدیم،سیاوش ادامه داد:

-واقعا ازاینکه اینجا یه هموطن رو دیدم خیلی خوشحال شدم مخصوصا ازنوع لیدی وجذابش.

سرخ وسفید شدم وتشکر کردم وپرسیدم:چی شد که اومدین اینجا؟

-راستش من وشرکام یه دفتر معماری توایران داریم چندوقت پیش طرح یکی از پروژه هامون خیلی مطرح شد حالا من به نمایندگی ازاونا اینجا هستم.

-واقعا جالبه،وقتی دیدمتون خیلی تعجب کردم که بااین سن وسال اینجا هستین،اگه دقت کنید همه میانسال وپیرهستن.

-بله،برای منم جاسوال داره شما کجا واینجا کجا؟

لحنش کم کم دوستانه وخودمونی ترمیشد ومنم ذوق مرگ شدم آخه تودانشگاهمون همچین کیس تودلبروشرقی وجود نداشت.

-پدرومادر من هردو آرشیتکت هستن وماهم بخاطر پروژه جدید پدرم اینجا اومدیم.

-پس تودختر احسانی های مشهوری؟وای واقعا خوشحال شدم دلم واسشون یه ذره شده.

باتعجب نگاش کردم واونم فهمید سریع خودشو جمع وجور کردوگفت:ببخشید من عادتمه نمیتونم احساساتمو کنترل کنم.حالا کجاهستن؟

-الان همینجابودن فکر کنم رفتن اون سمت تالار...امم...آره اونجا کنار پنجره هستن.

-میشه افتخار بدین همراهم بیاین.

-بله حتما.

باهم رفتیم پیش مامان وبابا که اوناهم ازدیدن سیاوش ذوق زده شدن وبقلش کردن.بابا دستشوانداخت دور شونه سیاوش وگفت:راه گم کردی،اینجا چیکار میکنی؟تنهااومدی؟

-برای پروژه جدیده اومدم فکر کنم درجریان باشید؟آره تنها اومدم.

-آره درجریانم.

مامان پرید وسط حرفشون وگفت:چراتنها؟بچه هاچرانیومدن؟

-سرمون شلوغ بود،نشد همگی بیایم بخاطر همین من به نمایندگیشون اومدم.

صدای موسیقی بلندتر شد و همه دو به دو رفتن وسط تالار برای رقص.مامان وبابا هم خیلی خودجوش پریدن وسط ومن وسیاوش اون گوشه موندیم.یه دسته ازموهامو زدم پشت گوشم وسرموپایین انداختم وبه ناخنهای لاک زده پام خیره شدم که باصدای درخواست سیاوش ازخداخواسته دستشو گرفتم وماهم مشغول شدیم.دستای مردونه وکشیده اش حسابی داغم کرد،دستمو روی سرشونه پهنش گذاشتم پدر سوخته عجب هیکلی داره.چشمامو دوختم به نگاه شیطونش که میخندید وپرسیدم:تاحالا اومده بودین آمریکا؟

-نه باراوله.آخه همیشه سرمون شلوغه ووقت مسافرت نداریم.

-چه خوب....ازاینکه باخانوادم انقدصمیمی هستین تعجب کردم.من قبلا شمارودیدم؟

-نه..

-پس چطورپدرم انقدرصمیمی باهاتون بود؟

-خوب ما قرارهای کاری داریم،باهم درارتباطیم.

-راستش من یک سال پیش جراحی مغز کردم حین عمل اتفاتی می افته که حافظمو ازدست میدم بخاطر همین پرسیدم.گفتم شاید قبلا دیدمتون.

-متاسفم واقعا،ازبابت حافظتون.ولی بخاطر سلامتیتون خوشحالم.

-ممنون از لطفتون.

سیاوش پسر شوخ وخوش مشربی بود،اون شب واقعا بهم خوش گذشت.

به اصرارپدر سیاوش یه هفته اقامتش روهتل نرفت وخونه ماموند،برخلاف تصورم تعطیلات عید باوجود سیاوش خوب گذشت و تک تک روزهاش سرگرم کننده بود،بالاخره سیاوش برگشت ایران و بهم قول دادوقتی بریم ایران تلافی مهمون نوازیمون رو میکنه.

بازدانشگاه ودرس خوندن نمیدونم چرا ازدرس خوندن متنفرم!

برچسب: نویسنده: مهران رضوانی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 10:47

صفحه بندی