خرید بک لینک
امروزکلاسهام زیاد بود وحسابی خسته شدم،غروب رسیدم خونه مامان رودیدم که رومبل نشسته وگریه میکنه وبابا هم بالاسرش شونه هاشو ماساژ میده جفتشون داغون بودن،کیفمو وکناردر گذاشتم وباعجله نزدیک مامان شدم وزانو زدم کنارش وازش پرسیدم چی شده؟

بجای مامان بابا جواب داد:مادربزرگت دیشب فوت شده.

توی ذهنم دنبال تصویر مادربزرگم گشتم ولی چیزی پیدانکردم که بابا گفت:باید همین امشب بریم،من بلیط رزرو کردم زودتر آماده شوشیدا،به مادرتم کمک کن وسایلشوجمع کنه.

باباانگارمنتظرمن بود چون سریع رفت بیرون ومن ومامان تنها شدیم،طفلک مامان همش خودشو سرزنش میکرد که چرا این اواخر سری به مادرش نزده.نشستم کنارش وتوآغوش کشیدمش،یه لحظه خودمو جای مامان گذاشتم وواقعا درکش کردم.ازاینکه آدم بخاطر زندگی خودش عزیزترین کسش روفراموش کنه حس بدی بهم دست داد.گریه مامان قطع نشد مجبور شدم بهش یه آرامبخش بدم تااستراحت کنهکم کم خوابش گرفت وروی همون مبل دراز کشید وآروم روش پتویی کشیدم وگونشوبوسیدم ورفتم تواتاقم.لباساووسایل ضروریم روتوچمدون متوسطی ریختم وبعد رفتم اتاق مامان ووسایلش روجمع کردم مطمئن بودم بابا تنبله ووسایلش رودرست جمع نمیکنه بخاطر همین لباسهای بابا روهم جمع کردم تقریبا یک ساعتی وقتمو گرفت،ازاینکه قراربود باز سیاوش روببینم خوشحال بود،ازطرفی هم بخاطر مادربزرگی که تصویری ازش بیاد نداشتم ناراحت بودم.بعدازبهبودی من آلبومی توخونه وجود نداشت مامان میگفت دکتر گفته نباید به مغزم فشاربیارم بخاطرهمین زیاد توگذشته غرق نمیشم.توفکربودم که بابا اومدتواتاق وقتی چمدونهای آماده رودید ازم تشکر کردوخواست کنارش روی تختشون بشینم وسعی میکرد حرفش رو ازجایی شروع به گفتن کنه:شیداجون نمیدونم ازکجاشروع کنم ولی قبلش بهت بگم اگه تاالان چیزی ازگذشته بهت نمیگیم بخاطر خودته چونکه نمیخایم آسیبی بهت برسه.من ومادرت بخاطرتوهرکاری میکنیم واین باعث عذاب وجدانمون میشه.

بالبخندی دستشو تودستم گرفتم وگفتم:میدونم بابایی.این چه حرفیه شما پدرومادرم هستین حتماصلاحمو میخواین توهرکاری.

-ممنون تودختر باهوش وعاقلی هستی،بابت حرف الانم ازمون دلخورنشو.

-راحت باشین بگین.

-تو توایران یه برادر داری اسمش هم فرزین.

ازحرفش خشکم زدوسریع توذهنم دنبال قیافش گشتم.اگه من برادر دارم پس چراندیدمش؟پس چرانیومد ملاقاتم؟حتئ تلفنی هم حالمونپرسید.غرق سوالهای توذهنم بودم که بابا ادامه داد:میدونم الان چه فکری میکنی،این تصمیم خودفرزین بود که باهات ارتباطی نداشته باشه وازماهم خواست چیزی بهت نگیم.

-آخه چرا؟

-تووفرزین رابطه خوبی نداشتین وبار آخرکه ازهم جداشدید دعوا بدی کردید وهمونجا فرزین قسم خورد دیگه تورونبینه.

-یعنی انقدبددعوا کردیم که حاظرنشد من که تاپای مرگ رفتم رونبخشه.؟!

-من نمیدونم ولی مطمئنم اون روزها نگرانت بوده.ولی فرزین کله شقترازاین حرفهاست.اینهاروگفتم تاوقتی اونجا رسیدیم واحیانا همدیگرو دیدید از رفتار فرزین دلخور نشی.بخاطر مادرت سعی کن این چندوقت دختر حرف گوش کنی باشی ولج نکنی.

-باشه.

ازحرفهای پدرم شوکه شدم توتمام این مدت من برادر دارم وخبرندارم وحالا بابا ازم میخاد حرف شنوباشم حتما بخاطر پسرجونشه.نباید ناانصاف باشم توتمام این مدت هردوشون از گل نازکتر بهم نگفتن پس حقش نیست،منم باید کمی انعطاف به خرج بدم.توی هواپیما کنارمامان نشستم واصلا حواسش به اطراف نبودوبی قراری میکرد،سعی کردم آرومش کنم ولی گریه خودمم دراومد.بابا تاچشمش به من خورد سرشو تکون دادو پوف بلندکشیدی وازم خواست جاشوباهاش عوض کنم وخودش مشغول آروم کردن مامان شد.نمیدونم کی خوابم برد ولی حسابی خستگی روز ازتنم رفت وبعداز چندپرواز طولانی بالاخره رسیدیم.اطرافمو باکنجکاوی ودقت تماشا میکردم همه چیز برام تازگی داشت واصلا به یاد نمی آوردم که قبلا شاید دیده باشم.خونمون توایران خیلی فرق داشت یه آپارتمان جمع وجور ودو خوابه بود.وقتی رسیدیم.مامان بابی تابی میگفت باید بره خونه مادربزرگ وپدرهم قربون صدقه اش میرفت که استراحت کنه ولی حریف مامان نشد.جای تعجب داشت که ازمن خواستن نیام وبهونه اشون این بود که محیط عزا حالمو بد میکنه.وقتی توخونه تنها شدم سعی کردم سرمو باگوشیم گرم کنم ولی خوصلم سررفت خونه روهم تویه ربع تفتیش کردم.یه دفعه فکری به سرم زد.تماس باسیاوش بهتربود ازاومدنم باخبر بشه.سریع شمارشو گرفتم.

-بله بفرمایید.

-سلام سیاوش.

-شیدا تویی؟

-بله منم آقاسیاوش خان نامرد.

-شرمنده حق داری،ولی باور کن سرم بدجور شلوغ بود.چطوری دختر؟

-ممنون خوبم.یادته گفتی بیام ایران مهمونوازیمو جبران میکنی؟حالا وقتشه.

-الان ایرانی؟!

-بله.

-وای باورم نمیشه.فکرنمیکردم انقدر زود باز همدیگرو ببینیم.

-یعنی چی الان پشیمونی از قولت؟میخوای برگردم؟

-این چه حرفیه دیوونه،فقط غافلگیر شدم.چه خبرا؟

-مادربزرگم فوت شده بخاطر همین اومدیم.الانم منو خونه جاگذاشتن ورفتن خونه مادربزرگم.

-تسلیت میگم.

-ممنون.

-پس تورو خونه جاگذاشتن وحوصلت سررفته آره؟

-اهم.

-زودحاظرشو میام دنبالت.

-نه ممنون،فکرکنم الان سرکارباشی.

-آره،ولی الان حوصله سررفته توواجبتره.

-سیاوش خودتو به زحمت ننداز.

-تعارف تیکه پاره نکن.الان آپارتمانتون هستی؟

-آره.میشناسی کجاست؟

-بله خانوم.من بیست دقیقه دیگه اونجام.بای.

سریع قطع کرد دلم میخواست بپرسم توازکجا میشناسی ولی مهلت نداد.سریع آماده شدم ومختصرآرایشی داشتم میکردم که صدای زنگ دراومد رژلبمو سریع زدم ودرو بازکردم.

-اوه لا لا شیداخانوم.سلام عرض میکنم بانو.چرازودتر نگفتی بیام استقبال؟

-سلام باور کن هول هولکی شد.

باهم دست دادیم وگونه شو بوسیدم که باپررویی گفت این جاش یه جای دیگه بود بخاطر این چندمدتی که ندیدمت.زدم به بازوش وگفتم پررو.

اونروز هم مثل هفته ای که باسیاوش بودم خوش گذشت.تودلم به خودم بدوبیراه میگفتم که مثلا توخیرسرت عزاداری؟!

باسیاوش خداحافظی کردم ووارد آپارتمان شدم همین که خواستم کلید رو توی دربچرخونم درباز شد وپسر قدبلندی باهیکل متوسط وچشمهای فوق العاده گیرا که لحظه ای نفسمو بند آوردو قلبم به تمام معنا لرزید بیرون اومد وباخشم نگاهی بهم انداخت وبهم گفت:معلوم هست کدوم گوری بودی؟منتظرجوابم نشد،دوباره رفت داخل وگفت:بفرمایین اومد،بیخودنگران بودید.من رفتم خداحافظ.

بی تفاوت از کنارم ردشدوبه سمت آسانسور رفت تالحظه ای که درآسانسور بسته شد بهش زل زدم.یعنی فرزین بود؟!

باعجله داخل رفتم ومامان وبابا روجلوخودم دیدم که عصبانی نگاهم میکردن.

-چی شده؟چرااینجوری نگام میکنید؟

بابا:معلوم هست کجارفتی؟تااین موقع شب کجابودی؟

-باسیاوش بودم.آخه تنهایی توخونه حوصله ام سررفت.

مامان:عزیزم نگفتی نگرانت میشیم؟!چرایه زنگ بهمون نزدی؟گوشیتوچراخاموش کردی؟

-حق باشماست.دلم نیومد تواون حالتون تماس بگیرم.گوشیم هم شارژش تموم شده بود.

بعدبه طرف مامان رفتم وتوآغوش کشیدمش وبوسیدمشوادامه دادم:واقعا متاسفم نگرانتون کردم.

بابا اخمهاش هنوز توهم بود پریدم لپش روبوسیدم که خندیدوگفت:بسه لوس نکن خودتو بااین کارها فکرنکن از بی فکریت میگذرم.تواینجا غریبی وجایی رونمیشناسی پس سرخود کاری نکن.

-چشم بابایی،هرچی شمابگید.

-من حریف زبونت نمیشم.فردا خاکسپاری مادر بزرگته،همه فامیل هستن وممکنه سوالهای زیادی ازت بپرسن وفکرتودرگیر کنن،واین برای تواصلا خوب نیست.بخاطر همین من ومادرت تصمیم گرفتیم تونیای....

-بازمنو توخونه تنهامیزارین؟!من چیکارکنم پس؟

-یه خرده موقعیت رو درک کن فقط واسه یه نصفه روزه.

-باشه قبول.راستی این پسره کی بود؟

-فرزین بود.

-پس حدسم درست بود.اینجا چیکار میکرد؟

مامان:نگران توشدیم تماس گرفتیم بیاددنبالت بگردیم.تازه رسیده بود.

-جالبه نمیدونم چه دعوای سختی بوده که طفلک اینجور آمپرسوزونده ووحشی شده.

-شیدا راجع به برادرت درست حرف بزن.

دیگه حرفی زده نشد،شام روتوسکوت خوردیم وبعد به اتاقامون رفتیم خیلی سریع خوابم بردولی باز تصویرهای مختلف توسرم هجوم آوردوچیزی از توش پیدا نکردم.

یک هفته از اومدنمون میگذشت وهرروزش توتنهایی سپری میشد دیگه ظرفیتم تکمیل شده بود نمیشد به بهونه اهمیت دادن بهم باهام اینجوری رفتار کنن!منم آدمم دلم پوسید تواین آپارتمان.یاد کارت ویزیتی افتادم که سیاوش بهم داد.بهتره غافلگیرش کنم وبه محل کارش برم.ازتودفترچه تلفن به آژانس زنگ زدم وسریع حاظرشدم دودل بودم که مامان وبابت روتوجریان بزارم ولی اگه میفهمیدن اجازه نمیدادن.آخرش وجدانمو خفه کردم و ازخونه زدم بیرون به راننده کارت رو دادم وتوصندلی فرورفتم بعداز نیم ساعت باصدای راننده به خودم اومدم وکرایه روحساب کردم وپیاده شدم.یه مجتمع تجاری اداری بزرگ بود دوباره به کارت نگاهی انداختم و وارد ساختمون شدم ازآسانسورکه پیاده شدم سریع واحدشون روپیدا کردم وزنگ روزدم ومنتظرشدم درباز شد وداخل رفتم.

منشی جوونی پشت میزش بود که بادیدنم سریع یوال پیچم کردوقتی فهمید باسیاوش کار دارم سریع گوشی روبرداشت وبالحن لوسی گفت:آقای کریمی یه خانمی اینجاهستن باشما کار دارن.

بعدروبه من گفت لطفا منتظرباشید.از حرف زدنش لجم گرفت.همین که روی مبل روبرو منشی نشستم سیاوش از اتاقش بیرون اومد وقتی منو دید به اتاق بقلی نگاه کرد وباتعجب گفت:سلام،چی شد اومدی اینجا؟

-سلام،اومدم ازنزدیک محل کارتو ببینم.

-ببخشید اما الان جلسه مهمی داریم بیاسویچو بکیر پایین توماشینم منتظر باش یه ربع دیگه میام.

-نه لازم نیست من میرم یه وقت دیگه مزاحم میشم.

-شیدا دلخور نشودیگه برو الان میام.

تاخواستم چیزی بگم دراتاق بقلی سیاوش باز شد وفرزین ازش بیرون اومد سرش توی پرونده ای بود وبه سمت میزمنشی رفت انگاری حواسش به اطراف نبودپرونده روسمت منشی گرفت وگفت:برگه های شهرداری روضمیمه اش کنید خانم مختاری.همین که برگشت بامن چشم توچشم شد رنگ صورتش عوض شد وچندلحظه باصورت برافروخته نگاهم کرد هول کردم وبهش سلام کردم بدون اینکه جوابموبده نگاه تندشو به سمت سیاوش برگردوند وگفت:سیا بیا تواتاقم.

نمیدونم توقیافه اش چی بود که همه رو وادار به ترسیدن ازش میکردسیاوش دنبالش تواتاق رفت.مردد سرجام ایستاده بودم که صدای بحثشون بلندشد.خودمونزدیک اتاق کردم که صدای فرزین روشنیدم:سیا این اینجا چیکار داره؟

-فرزین صداتوبیارپایین میشنوه.

-من نمیدونم چراهرچی بهت میگم توباز کارخودتومیکنی!

-چونکه معنی کاراتو نمیفهمم.

-نبایدم بفهمی چون شعورت نمیرسه.

-عصبانی هستی درست میفهمم چیزی بهت نمیگم ولی قبول کن خودتم نمیدونی داری چه غلطی میکنی.

-به توربطی نداره زودتر برو این دختررو بفرست رد کارش.

از حرفهای فرزین خیلی ناراحت شدم اون جلو یه غریبه به خواهرش میگه دختره باید حال این پسره عوضی روبگیرم بدون معطلی دررو باز کردم وسمت فرزین رفتم دستاشو توجیبش کردو روشوبرگردوند کم نیاوردم دقیق رفتم روبروش نفهمیدم چی شد که کشیده محکمی به صورتش زدم بادیدن چشمهاش داغی کشیده انگار قلب منو سوزوند. زبونم بنداومدنمیدونم چراضربان قلبم بالا رفته بود انگار اتاق اکسیژن نداشت بدون زدن حرفی ازاتاق بیرون اومدم وهمین که اومدم توخیابون نفسم برگشت.صدای سیاوش رواز پشت سرم میشنیدم ولی بهش توجهی نمیکردم راه رفتن شکل دویدن گرفته بود سیاوش مچ دستمو گرفت که محکم به سمتش برگشتم.

-چت شده شیدا؟چرافرار میکنی؟

-دستمو ول کن سیاوش.

-تانگی چته ولت نمیکنم.

-مگه ندیدی چی گفت؟بهم گفت...بهم...

بغض گلمو پیچیدوبالاخره اشکم دراومد.سیاوش باخنده منو کشید توآغوشش وگفت:نیگا نیگا دختر کوچولومون داره گریه میکنه...خدابگم چیکارت کنه فرزین.شیدا منو نگاه کن....زودباش دیگه دختر.

به قیافه جذابش نگاه کردم ولبخند دختر کشی بهم زد وآشکهامو پاک کرد،صورتمو بادستاش قفل کردوزل زد بهم وگفت:گریه نکن فرشته کوچولو.

-من نمیفهمم چرا انقد باهام لجه.

-به حرفهاش توجه نکن اون خله نمیفهمه چی میگه.حالا چرازدی توگوشش؟

-حقش بود خیلی عصبانیم کرد.

-حالا بیاببرمت جایی تا از شرمندگی امروز دربیام.

دستمو کشید وباهم رفتیم سوار ماشینش شدیم.باصدای دماغ بالا کشیدنم سیاوش قهقه بلندی زد،منم ازخنده اش خنده ام گرفت.باصدای آرومی گفتم:چرا آخه چرا؟یعنی انقد ازمن بدش میاد؟

-شیدا یه نگاهی توآیینه بندازی بد نیست.

سریع آفتابگیر رو پایین دادم،وای خدای من قیافم چقدترسناک شده ریملم بااشکام پایین ریخته.سیاوش همچنان میخندید ومسخره ام میکرد محکم به بازوش زدم وپاهامو کف ماشین کوبیدم.از رفتارهای بچگونه ام بیشتر خنده اش گرفت ومنم بیشتر عصبانی شدم وموهاشو کشیدم دادش هوارفت و سعی میکرد موهاشو ازدستم بیرون بکشه.

آی آی ول کن دختره دیوونه.

-تاتوباشی منو مسخره نکنی.

-تلافی برادر روانیتم سر من خالی میکنی.

-حقته.توچرا بهم نگفتی بافرزین کارمیکنی؟

-مگه مهمه؟

موهاشوول کردم ودست به سینه نشستم سیاوش موهاشو کمی مرتب کرد ونیشخندهای مسخرشو ادامه دادوراه افتاد.نگاهمو به بیرون انداختم که متوجه چیز عجیبی شدم فرزین به دیوار تکیه داده بود به ما زل زده بود چیزی ازتونگاهش نفهمیدم اما چشمهاش غم بزرگی داشت.

برچسب: نویسنده: مهران رضوانی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 10:47

صفحه بندی